صفحه اصلي arrow آرشيو مطالب و مقالات arrow سياسی اجتماعي arrow هنوز ازدواج نكرده ام ..يعني ما مشكل داريم ؟
هنوز ازدواج نكرده ام ..يعني ما مشكل داريم ؟ چاپ ايميل
نوشته شده توسط فرحناز موسوي   

مادرم هميشه و بخصوص موقعي كه جوش مي اورد ، مي گويد :

-پدرتان ديوانه است اوست كه زندگي مارا خراب كرده .

سپس براي اينكه سند مهمي از ديوانگي و جنون او روكند ، به ما جرايي كه در مراسم عقدشان اتفاق افتاده بود ، اشاره مي كند

ان روز پدرتان يك مرغ و خروس را سر سفره عقد آورد و خطاب به همه مهمانها گفت من و ليلا مثل اين مرغ و خروسيم .

ليلامرغ است و من خروس . مرغ تخم مي گذاردتا مردم بتوانند املت بخورند و خروس سپيده دم آواز مي خواند تا مردم خواب نمانند

 

مهمانها هاج و واج او را نگاه مي كردند و منظورش را از اين حرفهاي بي سرو ته نمي فهميدند ، بنابراين پوز خند و لبخند و تمسخر بود كه روي چهره ها نشست . پدرتان وقتي وضع رااين طور ديد، چاقويي را كه براي بريدن كيك گذاشته بوديم ، برداشت و گفت ، گوش همه تان را مي برم و با آن آبگوشت درست مي كنم . بند تنبان تك تكتان را مي برم و با آن گيتار مي سازم .

و بعد شروع كرد به خواندن حاج فيروزم به به . سالي يه روزم به به . بعضي ها كه از چرخش چاقو در هوا حسابي ترسيده بودند ، فرار را بر قرار ترجيح دادند . چند نفري هم به طرف پدرتان آمدند تا او را آرام كنند ، اما او بايك حركت سريع آنها را كنار زد و سر مرغ و خروس را در يك چشم بهم زدن بريد و گفت همه مرغ و خروسهاي دنيا فداي يك تار موي ليلا من از خجالت داشتم مي مردم . فرش و وسايل سفره عقد خوني شده بود . همه چيز به هم ريخت و من با گريه به خانه شوهر رفتم .

و اما از طرف ديگر حرفهاي پدر هم شنيدني است . او مي گويد :

من از اول ديوانه نبودم . عاقل عاقل بودم . مخ بودم . ارسطو و افلاطون پيش من كودن و بي سواد بودند ، اما اين مادرتان كاري كرد كه تمام سيمهاي من قاطي شد . مي دانيد چطوري ؟

اولين روز زندگي مشترك كه از اداره به خانه آمدم ، ديدم تمام ديوارهاي هال راباروزنامه پوشانده است.

با تعجب گفتم اين چه كاري است؟ گفت سورپريز است ، مي خواستم غافلگيربشوي .

روزنامه ها را بكن تا ببيني زير آن چيست !با هيجان خاصي يكي از روزنامه ها را كه با پونز به ديوار چسبانده بود ، كندم ، اما يك سري كلمات و جملات احمقانه راروي ديوار نوشته بود. مثلا : نادر جان ، انگشت شست پايم فداي چشمهاي تو ، برايم بمان تا برايت آه بكشم ، تو را از كفشي كه پريروز خريدم بيشتر دوست دارم ، ميخواهم در درياچه مهرباني تو ماهي پرورش بدهم.خلاصه همان روز اول فهميدم مادرتان گواهينامه رسمي ديوانگي دارد و من دچار بد مخمصه اي شده ام .

مادر ضمن رد همه حرفهاي پدر مي گويد :

-او دچار خواب و خيال است و چرت و پرت مي گويد . در اولين روز زندگي مشتركمان با چهار شانه تخم مرغ به خانه امد . گفتم مرد اين همه تخم مرغ را مي خواهيم چكار ؟

با قيافه حق به جانبي گفت تو عقلت نمي رسد . اگر فردا مرغها اعتصاب كردند چكار كنيم ؟

برو خدا را شكركن كه شوهرت آينده نگري داري . خب ، من هم عصباني شدم و يكي يكي تخم مرغها را كوبيدم به در و ديوار و پنجره ، دو بيست تا از آنها را هم توي سر پدرت شكستم راستش بد هم نشد ، چون خانه ريخت و قيافه خاصي پيداكرد . البته بوي زهم تخم مرغ تا بيست و چهار ساعت توي خانه پيچيده بود و نمي توانستيم نفس بكشيم .

پدرت مي گويد: مادرتان سردسته ء همه ديوانه هاي عالم است . در طول اين چهل سالي كه با او دارم زندگي مي كنم آب خوش از گلويم پايين نرفته است. يك روز برنج مي پخت و خورش را فراموش مي كرد ، روز ديگر پلو و خورشت درست و حسابي درست مي كرد ، اما يادش ميرفت و از بيرون سفارش غذا مي داد .

يك هفته موهايش را به رنگ نارنجي در مي آورد ، هفته ديگر شرابي ، بعد طلايي، بعد مشكي پركلاغي ، خلاصه در طول سال خودش را به صد رنگ در مي آورد ، يك روز نشد به خانه بيايم و صورتش را معمولي ببينم . شنبه ها به صورتش ماست مي ماليد ، يكشنبه ها روي ان پوست خيار مي گذاشت ، دو شنبه ها ليموترش و . اي كاش به همين جا ختم مي شد .

درمراسم عزا قرمز مي پوشيد و مي خنديد و در مراسم عروسي سياه مي پوشيد و مثل ماتمزده ها از اول تا آخر به روبروخيره مي شد .

گاهي شب تا صبح تلويزيون نگاه مي كرد و گاهي تلويزيون را خاموش مي كرد و خودش هم يك كلمه حرف نميزد و ميگفت روزه سكوت گرفته ايم . يكروز ميگفت عاشق دلخسته من است و روز ديگر كارد برمي داشت تا مرا به جرم خيانت ناكرده بكشد .

مادرم در دفاع از خود مي گويد :

-زندگي با پدرتان يعني مرگ تدريجي . درتمام اين سالها آرزو به دلم مانده است كه با دل خوش به همراه او به سفر بروم ، چون هر وقت به مسافرت رفته ايم آبروريزي راه انداخته است.

وقتي به شيراز رفتيم وقت ناهار چنان دادو فريادي كرد كه راننده مجبور شد، جلو اولين رستوران نگاه دارد تا آقا به قول خودش از خجالت معده اش در بيايد .

بعد از ناهار هم بدون ملاحظه ديگران كف راهرو اتوبوس خوابيد و خروپفش به هوا بلند شد.

سر مزار حافظ با مرد محترمي كه به ديوان حافظ تفال مي زد ، درگير شد چرااين بيت رابراي او خوانده است:

دارم اميد عاشقي از جانب دوست كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

و داد مي زد كه جنايتكار خودتي ، همه كس كارت است. تو مخصوصا اين بيت را خواندي كه مرا پيش زن بچه هايم جنايتكار معرفي كني .من كي جنايتكرده ام كه حالا طلب بخشش كنم ؟

و بالاخره پدرم ميگويد :

-حرفهاي مادرتان دو ريال هم نمي ارزد . نمي دانم چه گناهي كرده ام ك مستوجب زندگي با او شده ام . انقدر زرنگ است كه اگر به جهنم هم برود ، شعله هاي آتش را به جهنمي ها مي فروشد ! براي اينكه لجم را در بياورد ، جورابهايش را رنگ به رنگ و كفشهايش را لنگه به لنگه و مي پوشد و وقتي دارم سريال مورد علاقه ام را نگاه مي كنم ، وسط اتاق تشت ميگذارد و سرش را با شامپو مي شويد.

يك روز همكارانم را براي ناهار دعوت كردم و او خورشت تخمه ژاپني درست كرد ! مهمهنها لب به آن نزدند و بشدت دلخور شدند ، بدتر اينكه براي دسر، ماست و هويچ اورد ! او با اين كارش آبروي مرابرده است . من تا قبل اينكه با مادرتان ازدواج كنم برو بيا و ابهتي داشتم . سر هر چهار راهي كه مي رسيدم چراغ قرمز مي شد و ماشينها مي ايستادند تا من رد شوم .

يك بار بزور مرا پيش يك روانپزشك برد و استدلال اين بود كه چون من به درختها و تيرهاي چراغ برق سلام مي كنم ، ديوانه ام !اين اسمش ادب است يا ديوانگي ؟ خدا پدر روانپزشك را بيامرزد كه تاقيافه مرا ديد ، گفت ايشان مشكلي ندارند ، بقيه مردم ديوانه اند ، البته چند تا قرص و شربت هم برايم نوشت كه هيچ كدام را نخوردم .

خب حالا كه فهميديد من در چه خانواده اي بزرگ شده ام ، اجازه بدهيد كمي از خودم بگويم . دختر بسيار عاطفي و دل نازكي هستم . باور كنيد اخلاق من مثل والدينم نيست و بهتر است بگويم اصلا قابل مقايسه با آنها نيستم ، چون خدا را شكر عاقل و صبور و هوشيارم . من آنقدر مهربانم كه گربه هامرا خاله الهه صدا مي كنند. من هم گربه ها را دوست دارم و گاهي كه توي بغلم مي آيند ، ناخن دست و پاهايشان را كوتاه مي كنم .

دلمنمي خواهد با كسي دوست باشم . هر روز ساعتها مقابل آينه مي نشينم با خودم حرف مي زنم و آواز مي خوانم . صدايم خيلي خوب است.

حتم دارم كه يك روز مريخي هامرا خواهند دزديد . بعضي وقتها از دست جوراب و پيراهنم عصباني مي شوم . آنها بدجوري توي كارهايم دخالت مي كنند .

وقتي انگشتم دل پيچه مي گيرد ، مادرم به من بي اعتنايي نميكند . انگار نه انگار من دختر بزرگش هستم ، من هم لج مي كنم وتوي كفشش گوجه فرنگي مي گذارم . تا حالا صد تا خواستگار داشته ام ، اما چون پلاك خانه مان را بلد نبودند ، دست از پادرازتر برگشته اند .

من با هركسي ازدواج نخواهم كرد . مجله شما و چند تا مجله خانوادگي ديگر را هميشه مي خرم و مي خوانم و راه و رسم زندگي را ياد گرفته ام .

عقدهء خانه و ماشين و طلا را هم ندارم ، اينها كه خوشبختي نمي آورد. در عوض آرزو مي كنم شوهر آينده ام موهاي بلندي داشته باشد ، آنقدر بلند كه تا كمرش برسد و هميشه كت و شلوار قهوه اي مايل به سبز بپوشد و بتواند با اولين ضربه مگس كش همه مگسها را فراري بدهد .

راستي يادم رفت بگويم كه اسم اولين خواستگارم ايرج بود .

پدرم گفت به جاي چاي براي ايرج و خانواده اش دوغ بياور ! مي گفت اگر چاي بياوري فكر مي كنند خيلي براي ازدواج عجله داري .

دختر بايد سنگين و رنگين باشد و بعد كلي با مادرم جر و بحث كرد كه دوغ گاز دار باشد يا بدون گاز .

ايرج وقتي مرا ديد چنان دستپاچه شد كه انگشتش رفت توي استكان دوغ ، اول گفت سوختم ولي بعد ، ديد كه دستش يخ كرد ه ! پانزده سال از آن روزمي گذرد و من همين جوري روي دست خانواده ام مانده ام . بعضي ها براي دلخوشي ام مي گويند توشكل فلان هنر پيشه خارجيهستي و بالاخره يك خواستگار خوب كه دلداده و سينه چاكت باشد ، به سراعت خواهد آمد ، اما اينها همه اش تعارف است، چون خودم خوب مي دانم كه شكل عمه ام هستم و بارها شنيده ام كه مادرم گفته او شبيه شلغم است.

به هر حال آينده من دارد خراب مي شود . مطمئنم اگر اين پدر و مادررا نداشتم نه تنها تا حالا ازدواج كرده بودم بلكه چند تا نوه هم دور برم الاكلنگ بازي مي كردند . البته از حق نگذريم من و پدر و مادرم هيچ مشكلي نداريم . مشكل از ديگران است كه عقلشان از ما كمتر است. پدرم مي گويد روزي كه عقل تقسيم مي كردند به مابيشتر رسيده است . او مي گويد حتي مي تواند عقلش را به كشورهاي خارجيصادر كند .

پدر م مي خواهد روباتي بسازد كه بتواند خيار و بادمجان پوست بكند و ديك آش رشته را هم بزند . مادرم مي گويد اگر تو اين روبات را بسازي من هم تقويمي درست ميكنم كه يك روز درميان جمعه باشد و تومجبور باشي توي خانه بماني و به من كمك كني .

نمي دانم چكار كنم . آيا قيد ازدواج را بزنم يا نه كسي كه از لحاظ عقل و تجربه از من پايين تر است، ازدواج كنم ؟ من از شما مي خواهم كه به بعضي ها بگوييد در افكارشان تجديدنظر كنند . وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم خانواده ماهيچ مشكلي ندارد و ديگران بي خودي براي ما حرف در آورده اند .